داستان دو کاج - سروده محبت
آنچه در زیر آمده است سرودهای است با دو پایان متفاوت. شما کدام سرنوشت را میپسندید؟
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روزهای سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد یار بیرحم و بیمروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند
و این نسخه جدید این شعر زیبا از همان شاعر:
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمیبرم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد
مهربانی به گوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیدهی ما هم کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوهی کاجها فرو میریخت دانهها ریشه میزدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد ده ما نام یافت کاجستان
آهنگر
لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت: واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگیات بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگیش آمده. اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم میرسد نمیتواند تاب این عمل را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک میاندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفتهام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است:
خدای من! از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن.
اگر دروغ رنگ داشت! - دکتر علی شریعتی
اگر دروغ رنگ داشت:
هر روز شاید دهها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست...
و بیرنگی کمیابترین چیزها بود!
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت:
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند!
اگر به راستی خواستن توانستن بود:
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه میتوانستند تنها نباشند!
اگر گناه وزن داشت:
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد...
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی...
و من شاید کمر شکستهترین بودم!
اگر غرور نبود:
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند...
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم!
اگر دیوار نبود:
نزدیکتر بودیم...
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم...
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم!
اگر خواب حقیقت داشت:
همیشه خواب بودیم...
هیچ رنجی بدون گنج نبود...
ولی گنجها شاید بدون رنج بودند!
اگر همه ثروت داشتند:
دلها سکهها را بیش از خدا نمیپرستیدند...
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید تا دیگران
از سر جوانمردی بیارزشترین سکههاشان را نثار او کنند...
اما بیگمان صفا و سادگی میمرد!
اگر مرگ نبود:
همه کافر بودند...
و زندگی بیارزش ترین کالا بود...
ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید!
اگر عشق نبود:
به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟
کدام لحظهی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میآوردیم؟
آری بیگمان پیش از اینها مرده بودیم!
اگر کینه نبود:
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند!
اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد:
من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز هرگز ندیدن مرا!
آن گاه نمیدانم
به راستی خداوند کدام یک را میپذیرفت؟!!!
معمایی از آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمیتوانند این معما را حل کنند:
1) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
2) در هر یک از این خانهها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی میکند.
3) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.
سوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه میدارد؟
راهنمایی:
1) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.
2) مرد سوئدی یک سگ دارد
3) مرد دانمارکی چای مینوشد
4) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد
5) صاحبخانه خانه سبز، قهوه مینوشد
6) شخصی که سیگار "پالمال" میکشد پرنده پرورش میدهد
7) صاحب خانه زرد، سیگار "دانهیل" میکشد
8) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد
9) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی میکند.
10) مردی که سیگار"بلندز" میکشد در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند
11) مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار"دانهیل" میکشد زندگی میکند
12) مردی که سیگار"بلومستر" میکشد، آب میوه مینوشد
13) مرد آلمانی سیگار "پرینس" میکشد
14) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی میکند
15) مردی که سیگار "بلندز" میکشد همسایهای دارد که آب مینوشد
مرد دهاتی
از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا خوک و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکند: "گاو و خوک را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی بر میگردیم..."
چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه میکرد گفت: عزیزم، اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش...
مرد با لحنی مطمئن و دلداریدهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن..." اما من احساس کردم که چهرهاش کمی در هم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بیحس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.
مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد.
روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم داشت می گفت: "گاو و خوکها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.
مرد در حالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و خوکها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم. در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد. عشقی که باعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنار هم بمانند..
مانند مداد باشیم
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامهای مینوشت. پرسید :
ماجرای کارهای خودمان را مینویسی؟ دربارهی من مینویسید؟
پدربزرگ از نوشتن دست کشید و لبخندزنان به نوهاش گفت :
درسته دربارهی تو مینویسم اما مهمتر از نوشتههایم مدادی است که با آن مینویسم .میخواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید ...
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیدهام .
پدربزرگ رو به او کرد و گفت: بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی .
اول :
میتوانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت میکند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر اردهاش حرکت دهد .
دوم :
گاهی باید از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر میشود .پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی .
سوم :
مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش.
پنجم :
مداد همیشه اثری از خود به جا میگذارد .بدان هر کار در زندگیت میکنی ردی به جا میگذارد. پس سعی کن نسبت به هر کاری میکنی هوشیار باشی و بدانی چه میکنی .
پس کی زندگی بهتر خواهیم داشت؟
همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم، مهاجرت كنیم، با افراد تازهای آشنا شویم، ازدواج كنیم، ...
فكر میكنیم، زندگی بهتر خواهد شد اگر:
ترفیع بگیریم، اقامت بگیریم، بچهدار شویم، ...
و خسته میشویم وقتی:
میبینیم رییسمان نمیفهمد، زبان مشترك نداریم، همدیگر را نمیفهمیم، میبینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند، ...
بهتر است صبر كنیم ...
با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :
رییسمان تغییر كند، شغلمان را تغییر دهیم، به جای دیگری سفر كنیم، به دنبال دوستان تازهای بگردیم، همسرمان رفتارش را عوض كند، یك ماشین شیكتر داشته باشیم، بچههایمان ازدواج كنند، به مرخصی برویم، و در نهایت بازنشسته شویم....
حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد. اگر الآن نه، پس كی؟ زندگی همواره پر از چالش است. بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنیم.
به خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، زمانی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند، كنار بروند:
مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم، كاری كه باید تمام كنیم، زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم، بدهیهایی كه باید پرداخت كنیم، و ... بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آن كه همهی اینها را تجربه كردیم، تازه میفهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع میشناسیم
این نگاه به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جادهای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.
برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن، افزایش وزن، شروع به كار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، بازپرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد دوباره و ...
خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد. زندگی كنید و از حال لذت ببرید.
اكنون فكر كنید و سعی كنید به پرسشهای زیر پاسخ دهید:
1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
2. برندههای پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.
نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟ نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمیآورد. روزهای تشویق به پایان میرسد! نشانهای افتخار خاك میگیرند! برندگان به زودی فراموش میشوند!
اكنون به این پرسشها پاسخ دهید:
1. نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بودهاند بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در هنگام نیاز به شما كمك كردند نام ببرید.
3. افرادی كه با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدهاند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید.
حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیدهاند، ارتباطی با "ترینها" ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبردهاند ....
آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی كه در همهی شرایط، كنار شما میمانند ...
كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است.
با من یک فنجان قهوه میخوری؟
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمهای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزهها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند، سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسهها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یک بار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد." و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسهها را پر میکنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو مینشست، پروفسور گفت: "حالا من میخواهم که متوجه این مطلب بشوید که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانوادهتان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزهها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیلتان، کارتان، خانهتان و ماشينتان. ماسهها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسهها را در ظرف قرار بدهید، دیگر جایی برای سنگریزهها و توپهای گلف باقی نمیماند، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی ماند. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید، با فرزندانتان بازی کنید، زمانی را برای چک آپ پزشکی بگذارید. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با آنها خوش بگذرانید.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشید.
اول مواظب توپهای گلف باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید. بقیه چیزها همان ماسهها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: "خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، همیشه در زندگي شلوغ هم جایي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!"
حالا با من یک قهوه میخوری؟
اینجا خبری نیست