گفتگوی خدا با من در خواب

خدا پرسید: پس تو می‌خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید؟

خدا خندید و گفت: وقت من بی‌نهایت است... در ذهنت چیست که می‌خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می‌سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکی‌شان. اینکه آنها از کودکی‌شان خسته می‌شوند، عجله دارند بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو می‌کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آورند. و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آوردند.

اینکه با اضطراب به آینده می‌نگرند و حال را فراموش می‌کنند. بنابراین نه در حال زندگی می‌کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه‌ای زندگی می‌کنند که گوئی هرگز نمی‌میرند، و به گونه‌ای میمیرند که گوئی هرگز زندگی نکرده‌اند.

دستهای خدا دستهایم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک خالق پدر، می‌خواهی کدام درسهای زندگی را بندگانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاری که آنها می‌توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می‌کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می‌کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد، کسی است که به کمترین‌ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند که دو نفر می‌توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند.

خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم، همیشه!

 

الاغهای گمشده

می‌گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ‌ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ‌ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ‌های گمشده را گرفت.

از قرار معلوم کسی الاغ‌ها را ندیده بود. نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته‌دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت:«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش متنفر باشد؟» خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:«من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت:« بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو»


عرضه کردار در پیشگاه خدا

درویشی کودکی داشت که از غایت محبت، شب پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می‌نالد و سر بر بالین می‌مالد. گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی‌روی؟ گفت: ای پدر! فردا روز پنج شنبه است و مرا متعلما (درسهای) یک هفته پیش استاد عرضه می‌باید که از بیم در خواب نمی‌روم مبادا که درمانم.

 آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره‌ای زد و بیهوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حسرتا؛ کودکی که درس یک هفته پیش معلم عرض باید کرد شب در خواب نمی‌رود پس مرا که اعمال هفتاد ساله پیش عرش خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدای عالم الاسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟

 

سنگ پشت

پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می‌دانست كه همیشه جز اندكی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می‌‌خزید، دشوار و كُند؛ و دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی‌‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می‌كشید. پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.

كاش پُشتم را این همه سنگین نمی‌كردی. من هیچ گاه نمی‌رسم. هیچ گاه. و در لاك‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند كرد. زمین را نشانش داد. كُره‌ای كوچك بود.

و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ كس نمی‌رسد. چرا؟

چون رسیدنی در كار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندكی. و هر بار كه می‌روی، رسیده‌ای. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌كشی؛ پاره‌ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندكی؛ و پاره‌ای از «او» را با عشق بر دوش كشید.

 

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می‌کرد، بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می‌داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. پیش دوستهایش او را برای جلوه‌گری می‌برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می‌داشت. او زنی بسیار مهربان بود که همیشه نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه‌ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 

روزی مرد احساس بیماری کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: " من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :«من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده‌ام و انواع راحتی‌ها را برایت فراهم آورده‌ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟»

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :«من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟»

زن گفت:" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم." قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :«تو همیشه به من کمک کرده‌ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟»

زن گفت:"این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی‌جان تو بیایم اما در مرگ، ... متاسفم!" گویی صاعقه‌ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :"من با تو می‌مانم، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم

الف: زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می‌کند.

ب: زن سوم که دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی‌توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم. او ضامن توانمندی‌های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده‌ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

اندکی درنگ برای قدردانی

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۳۰ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت.

از آنجا که شلوغ‌ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله به راه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالی که گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.

کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می‌برد.

کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم‌تر کشید و کودک در حالی که همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر به راه افتاد. این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۳۰ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می‌نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند، بیست نفر انعام دادند بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد.

وقتی که ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد، نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلونزن همان «جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقی‌دانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط‌هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت‌های مردم بود.

آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدردانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در شرایط غیرمنتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

 

اصول زرتشت

از زرتـشت سوال کردند:

زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟

فرمودند:

1. دانستم کار مرا ديگری انجام نمی‌دهد، پس تلاش کردم.

2. دانستم که خدا مرا می‌بيند، پس حيا کردم.

3. دانستم رزق مرا ديگری نمی‌خورد، پس آرام شدم.

4. دانستم پايان کارم مرگ است، پس مهيا شدم.

مارتین لوتر و سند جهنم

در قرون وسطی کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقداری پول قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…

به کلیسا رفت و به کشیش مسوول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد.

به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم.

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه‌ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد.

 

داستان جوجه عقاب

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت یک روز زلزله‌ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخمها از دامنه کوه به پایین بلغزد، بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‌ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس‌ها می‌دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه‌ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده‌اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می‌زد که تو بیش از این هستی.

تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می‌کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می‌گرفتند و پرواز می‌کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می‌توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس‌ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی‌تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی‌اش که در آسمان پرواز می‌کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می‌برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می‌گفت به او می‌گفتند که رویای تو به حقیقت نمی‌پیوندد و عقاب هم کم‌کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

تو همانی که می‌اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه‌های مرغ و خروس‌های اطرافت فکر نکن.

 

گابریل گارسیا مارکز

 

حاضر جوابیها- 2

- دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار بزرگی است امّا گلوی بسیار کوچکى دارد

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.



- یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده

 


- عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگویید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

 


- معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود

بچه‌ها گفتند: بله 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست

 


- بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست.

 

گابریل گارسیا مارکز- چیزی که من آموختم

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد، بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم، بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان از خود گذشتگی كرد اما بدون از خود گذشتگی هرگز نمی‌توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد.

  در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست، بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است به رشد و كمال خود ادامه می‌دهد، و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

داستان "متشکرم" اثری از آنتوان چخوف

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم: بنشینید «یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی ‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

-  چهل روبل.

-  نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید.

-  دو ماه و پنج روز

-  دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

-  سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

-  و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

 در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

-  امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

-  خیلی خوب شما، شاید

-  از چهل و یک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

-  من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..

- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت .

- به آهستگی گفت: متشکّرم!

-  جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

-  به خاطر پول.

-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

-  در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

میزان فاصله‌ی قلب آدمها و بلندی صدا

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که خدا حرف نمی‌زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می‌توانی حس کنی. اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله‌ای نیست می‌توانی در اوج همه شلوغی‌ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

قضاوت زودهنگام

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:"پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند!"

 

چه چیزهایی در ازای چه چیزی

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، اسکناسی صد تومانی پیدا کرد

او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد

این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه‌های بیشتر باشد.

در مدت زندگیش او 296 سکه‌ی صد تومانی، 48 سکه‌ی پنجاه تومانی، 19 تا اسکناس پانصد تومانی 16 تا اسکناس هزار تومانی و 2 تا اسکناس دوهزار تومانی و یک اسکناس مچاله شده‌ی پنج هزار تومانی پیدا کرد

یعنی در مجموع 66 هزار و 500 تومان

 

و در برابر به دست آوردن این مبلغ

او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید، درخشش رنگین کمان، و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می‌آمدند ندید.

پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید، و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

 

من اگر عمر دوباره داشتم همه چيز را آسانتر مى‌گرفتم

فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.

به مسافرت بيشتر مى‌رفتم.

از كوههاى بيشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.

بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج و سبزیجات كمتر.

مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى و خیالی كمتر.

من همیشه از اون دسته آدمهایی بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام،

ساعت به ساعت، روز به روز.

همه چیز مرتب و سر جای خودش

من هرگز جايى بدون یک درجه‌ی تب‌سنج، يك شيشه شربت گلو درد، يك پالتوى بارونى و يك چتر نمى‌رم.

 

اگه عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مى‌كردم.

اگه عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم

و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم.

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم.

گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.

سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم.

ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم.

سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم.

به سيرك و سینما هم بيشتر مى‌رفتم.

و در روزگارى كه تقريباً همه وقت و عمرشون رو وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند،

من به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم.

زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:

شادى از خرد عاقل‌تر است.

 

رسماً کناره‌گیری می‌کنم

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می‌دهم

و مسئولیت‌های یک کودک هشت ساله را قبول می‌کنم.

 

می‌خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

...

می‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می‌توانم آن را بخورم!

 

می‌خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم

و با دوستانم بستنی بخورم.

 

می‌خواهم درون یک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می‌خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

یاد می‌گرفتم،

وقتی نمی‌دانستم که چه چیزهایی نمی‌دانم

و هیچ اهمیتی هم نمی‌دادم .

 

می‌خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می‌خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

و می‌خواهم که از پیچیدگی‌های دنیا بی‌خبر باشم.

 

می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

 

می‌خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

این دسته چک من، کلید ماشین،کارت اعتباری و بقیه مدارک،

... مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می‌دهم .

ارزش دوست خوب

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می‌گشتم كه یكی از بچه‌های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می‌برد.

با خودم گفتم: «كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می‌بره. حتما ً این پسر خیلی بی‌حالی است!»

من برای آخر هفته‌ام برنامه‌ریزی كرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه‌ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی‌ها) بنابراین شانه‌هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور كه می‌رفتم،‌ تعدادی از بچه‌ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی‌اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالی كه به دنبال عینكش می‌گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: «این بچه ها یه مشت آشغالن!»

او به من نگاهی كرد و گفت: «هی! متشكرم!» و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می‌كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می‌كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می‌رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می‌شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم: «پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی ماهیچه‌های قوی پیدا می‌كنی،‌ با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!» مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می‌دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

من مارك را دیدم.. او عالی به نظر می‌رسید و از جمله كسانی به شمار می‌آمد كه توانسته‌اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می‌آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می‌كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من می‌دیم كه برای سخنرانی‌اش كمی عصبی است.. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: «هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!»

او با یكی از اون نگاه‌هایش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: «فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده‌اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان.... من اینجا هستم تا به همه‌ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه‌ای است كه شما می‌توانید به كسی بدهید. من می‌خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.»

من به دوستم با ناباوری نگاه می‌كردم، در حالی‌كه او داستان اولین روز آشنایی‌مان را تعریف می‌كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه‌اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: «خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.»

من به همهمه‌‌ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می‌دادم، در حالی‌ که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست‌ترین لحظه‌های زندگیش توضیح می‌داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می‌كردند و لبخند می‌زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می‌توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می‌دهد تا به شكل‌های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.


برداشتی از زیارت اربعین

درود بر دوست خدا و بنده پاکیزه او

درود بر بنده برگزیده خدا، بر حسین آن شهید ستمدیده

درود بر آن بزرگواری که از هر سو اسیر گرفتاریها بود و کشته شدنش اشکها را روان ساخت

خداوندا! من به راستی گواهم که او، همچون پدرش، برگزیده‌ای از سوی تو بود که بزرگش داشتی و با شهادتش گرامیش کردی؛ پاکزاد بزرگواری که پیشگام پشتیبانی از حق گردید، و از پیامبرانت به او میراث دادی و بر بندگانت حجتش قرار دادی.

به راستی که او در دعوت از مردم جای هیچ عذر و بهانه‌ای برای کسی نگذارد و بی‌دریغ خیرخواهی کرد و جانش را در راه تو داد تا بندگانت را از گرداب نادانی و سرگردانی در وادی گمراهی برهاند.

اما افسوس که فریب خوردگان دنیاپرست در برابر او همداستان شدند، و بهره خود از سعادت را به بهایی ناچیز فروختند، و آخرت خود را در برابر اندکی از هیچ بدادند، و با فرو بردن خود در هوسهایشان در پی بزرگی گشتند، تا آنجا که خدا و پیامبرش را آزردند، و از میان بندگان از اهل دورویی و دودستگی که بارهای سنگینی از گناه را بر دوش می‌کشیدند پیروی کردند.

و چنین شد که حسین با شکیبایی با اینان پیکار کرد تا که خونش ریخته و حریم پاکش شکسته شد. پس ای خدا نفرینت بر آنان باد تا همیشه!

 درود بر تو ای زاده فرستاده خدا، ای فرزند علی، آن بهترین جانشینان!

به راستی که تو، همچون پدرت، امانتدار خدایی؛ پاک زیستی و ستوده از دنیا رفتی، و ستمدیده و شهید درگذشتی. من بر این باورم که خدا وعده‌ای را که به تو داده وفا می‌کند، و آنانی را که دست از یاریت برداشتند خوار ساخته، و کسانی را که بر کشتنت همداستان شدند کیفر می‌دهد. من گواهم که تو به پیمانی که با خدایت داشتی وفا نمودی و در راهش پیکار کردی تا آنجا که جان خود را به او بخشیدی! پس آه از کسانی که تو را کشتند، آنانی که بر تو ستم روا داشتند، و آنانی که این داستان را شنیدند و بر آن خوشنود گشتند.

ای خدا! تو را گواه می‌گیرم بر این که من دوستداران حسینت را دوست می‌دارم و دشمنانش را دشمن!

ای که همه‌ی هستیم پیشکشت! ای فرزند رسول‌الله! به راستی که تو نوری بودی در پشت پدرانی بزرگ‌منش و در شکمهای پاک مادران، که زندگی در آلودگی‌های دوران جاهلیت آلوده‌ات نکرد و از لباسهای چرکینش بر تنت نکرد! به راستی که تو از پايه‏هاى دين و ستونهاى محكم مسلمانان و پناهگاه مردمان با ایمانی! به راستی که تو پیشوایی نیکوکار، پارسایی پاک‌سرشت، و رهبری راه‌یافته‌ای! ...

پاسخ بی‌نظیر آزمون استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.

پرسش این بود:

«شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند: یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.»

 پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....

 قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد، زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا او قبلاً جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

 از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

«سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم!»

 پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

 زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین، قدرت، موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت‌ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم، گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

 

داستان خودشکنی

چوپان بیچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوی آب بپرد نشد كه نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود كه حیوانی چون بز نتواند از آن بگذرد... نه چوبی كه بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره كار را می‌دانم. آنگاه چوب‌دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود كرد.

بز به محض آنكه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید. چوپان مات و مبهوت ماند. این چه كاری بود و چه تأثیری داشت؟ پیرمرد كه آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت: تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد آب را كه گل كردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید....

و من فهمیدم این كه حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شكند چه رسد به انسان كه بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.


شعری از دکتر شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است